حکایت برادران ظالم و عادل و عاقبت ایشان

باب اول بوستان سعدی  زهره دست پاک، استاد دانشگاه  سعدی در باب نخست بوستان، حکایت برادران ظالم و عادل و عاقبت ایشان را نقل نموده است تا بدین وسیله علاوه بر تأثیر سیرت و روش پادشاهان در فرجام مملکت و اوضاع اجتماعی کشور در مورد عواقب نصیحت ناپذیری شاهان نیز نکاتی را بر پادشاهان عصرش

کد خبر : 2547
تاریخ انتشار : شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۸ - ۱:۱۰

باب اول بوستان سعدی

 زهره دست پاک، استاد دانشگاه

 سعدی در باب نخست بوستان، حکایت برادران ظالم و عادل و عاقبت ایشان را نقل نموده است تا بدین وسیله علاوه بر تأثیر سیرت و روش پادشاهان در فرجام مملکت و اوضاع اجتماعی کشور در مورد عواقب نصیحت ناپذیری شاهان نیز نکاتی را بر پادشاهان عصرش آشکار سازد .

روزگاری پادشاهی دو پسر داشت که هر دو از نظر پدر، شایسته پادشاهی و ملک داری بودند پس ملک و سرزمین را بین آنها تقسیم نمود تا مبادا برادران بر سر پادشاهی با یکدیگر به جنگ روی آورند .

پدر هر دو را سهمگن مرد یافت          طلبکار جولان و ناورد یافت

برفت آن زمین را دو قسمت نهاد        به هر یک پسر ، زان نصیبی بداد

مبادا که بر یکدگر سر کشند                به پیکار شمشیر کین بر کشند

بعد از مدتی پدر چشم از دنیا  فرو بست و پادشاهی به دو برادر رسید. هر کدام بنابر مصلحت و سیرت خود در بخشی از سرزمینی که پادشاهی می‌کردند عمل کردند یکی از آن‌ها جویای نام نیک بود پس به عدل رفتار می کرد و دیگری که به دنبال ثروت و مکنت فراوان بود برای گردآوردن مال حتی از ظلم کردن به مردم روی گردان نبود .

یکی عدل تا نام نیکو برد           یکی ظلم تا مال گرد آورد

پادشاهی که به عدل رفتار می‌کرد نیک سرشت و نیکو روش و نصیحت پذیر بود

حکایت شنو کودک نامجوی         پسندیده پی بود و فرخنده خوی

ملازم به دلداری خاص و عام     ثناگوی حق بامدادان و شام

پادشاه عادل دربرابر مردم به مهربانی رفتار می‌کرد و اقدامات خیرخواهانه زیادی انجام می‌داد از طرفی غمخوار درویشان بود و آن‌ها را مورد نواخت خود قرار می‌داد و اقامتگاهی برای آن‌ها ساخت و از سویی دیگر لشکریان را هم مورد لطف خود قرار می‌داد و اینگونه سرزمین پادشاه دادگر آنچنان ثروتمند شد که هیچ فقیر و درویشی نبود که سر گرسنه بر بالین بگذارد و بر مردم مورد رنج و سختی عارض نمی‌شد و با تایید الهی روز به روز بر پادشاهی او افزوده می‌شد و بزرگان و سروران به اطاعت او در می‌آمدند .

در آن ملک قارن برفتی دلیر        که شه دادگر بود و درویش سیر

نیامد در ایّام او بر دلی          نگویم که خاری که برگ گلی

سرآمد به تایید ملک از سران     نهادند سر بر خطش سروران

اما پادشاه دیگر که در پی گسترش ثروت و گردآوری مال  بود مالیات‌های سنگین بر دوش مردم می‌نهاد و به مال بازرگانان دست درازی می‌کرد و مردم را مورد ظلم قرار می‌داد وبه امید گسترش مال از بخشش و نواخت مردم روی گردان بود بدین ترتیب کم کم لشکریان از اطراف پادشاه پراکنده شدند و بازرگانان حاضر به رفت و آمد و تجارت با سرزمین این ظالم نشدند .

بریدند از آنجا خرید و فروخت       زراعت نیامد، رعیّت بسوخت

پادشاه ظالم که بخت و اقبال نیز از او روی گردانده بود نصیحت نیکان نیز در او کارگر نبود و همچنان به رفتارهای بیدادگرانه‌اش ادامه می‌داد .

چو بختش نگون بود در کاف کن      نکرد آنچه نیکانش گفتند کن  

چه گفتند نیکان بدان نیکمرد؟         تو برخور که بیدادگر بر نخورد

هنگامی که دشمن به این سرزمین تاخت دیگر نه از لشکریان کسی به شاه وفادارمانده بودند و نه رعیتی باقی مانده بود که در برابر دشمن بایستد.

وفا در که جوید چو پیمان گسیخت ؟     خراج از که خواهد چو دهقان گریخت ؟

تدبیر و رای این پادشاه برای رسیدن به ثروت و مکنت فراوان نادرست بود تا جایی که تمام ملک و پادشاهی را از دست داد .

گمانش خطا بود و تدبیر سست        که در عدل بود آنچه در ظلم جست

یکی بر سر شاخ بن می برید           خداوند بستان نگه کرد و دید

بگفتا گر این مرد بد می کند            نه با من که با نفس خود می‌کند

در پایان حکایت سعدی لختی در مورد فرجام ظلم کردن توانا بر ضعیفان در این دنیا و فردای قیامت و در برابر پیشگاه خداوند سخن می‌راند .

نصیحت بجای است اگر بشنوی      ضعیفان میفگن به کتف قوی

که فردا به داور برد خسروی          گدایی که پیشت نیرزد جوی

سعدی دوام و بقای پادشاهی را نتیجه سیرت درست پادشاه دانایی می‌داند که از راستان و نصیحت کننده های واقعی پیروی می کنند و راه کژ را نمی‌رود .

بزرگان روشندل نیکبخت      به فرزانگی تاج بردند و تخت

به دنباله ی راستان کژمرو       و گر راست خواهی ز سعدی شنو

دکتر زهره پاک دست

استاد دانشگاه علوم و تحقیقات

 

برچسب ها :

ناموجود