من از دیار پل دختر مینویسم. از دیاری که رودخانه کشکان خروشید.

هیچ کس جان، پل دختر عروس لرستان اکنون در گل ولای اسیر شد.آنقدر عرصه را بر کشکان تنگ کردیم. صبرش لبریز شد خروشید.   من یه مادرم ، که سال‌ها تو این شهر زندگی ، و فرزندانم را به خوشی و ناخوشی بزرگ کردم. مَردَم از داربست افتاد و دیگر هیچ وقت بلند نشد و

کد خبر : 2564
تاریخ انتشار : شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۸ - ۱:۵۳

هیچ کس جان، پل دختر عروس لرستان اکنون در گل ولای اسیر شد.آنقدر عرصه را بر کشکان تنگ کردیم. صبرش لبریز شد خروشید.

 

من یه مادرم ، که سال‌ها تو این شهر زندگی ، و فرزندانم را به خوشی و ناخوشی بزرگ کردم. مَردَم از داربست افتاد و دیگر هیچ وقت بلند نشد و به دیار باقی رفت. من ماندم و یک دختر و دو پسر. حالا ۸ سال است که به دندون کشیدمشون.

چند روزی بود که هواشناسی از رادیو تلویزیون اعلام می‌کرد که بارندگی شدیدی در راه است. تصاویر سیل در گلستان را می دیدم که چطور هر چه سر راه بود با خود برد. کم کم نجوایی در شهر پیچید که سیلی در راه است. باورمان نشد. تا اینکه ،از هلال احمر و شهرداری، با بلندگو در خیابان ها اعلام کردند شهر را ترک کنیم.

«هیچ کس» گفتنش راحت است. مگر می شود خانه و زندگی که سال ها با بدبختی نگه داشتیم رها کنیم، سر به کوه بزنیم. هر دفعه تصمیم گرفتم که بچه هارو بردارم برم، چشمم به در اتاق می افتاد. جرأت نمی کردم در را باز کنم. ترس تمام وجودم را میگرفت. خدایا خودت شاهد بودی که من چطور این اتاق را پر کردم. فاطمه هر روز در این این اتاق را باز می کند با ذوق و امید به فردا فکر می کند.

حتی علی و ابوالفضل را هم به اتاق راه نمی داد تا مبادا کوچکترین صدمه ای وارد کنند. همینطور که صدای بلند گو در شهر نزدیک و نزدیکتر می شد، دلم من هم از جا کنده می شد.

نصف شب بود که دیگر درها را همسایه ها میزدند:

  • زینب خانوم برید بیرون سیل داره میاد

صدای کشکان لحظه به لحظه بیشتر می شد. دیگر صدای کشکان برایم لالایی نبود. کشکان غریبه شده بود. انگار دلش خیلی پر بود. از مردمانی که بهش بی حرمتی ، و فراموشش کردن. کشکان  باریک  ونهیف شده بود ، از بس که حفر کردیم و ساختیم.  دیگر ما را نمی شناخت.صدایش ترسناک شده بود. تا اینکه امشب آنقدر آب نوشید  تا سال‌ها نهیفی را جبران کند.

چشمم به فاطمه ، علی و ابوالفضل افتاد. ترس در چشمانشان پیدا بود. دیدم که رویاهای فاطمه مثل خانه شنی داشت ویران می‌شد. دیدم که علی و ابوالفضل نگاهشان را به من دوخته بودند تا خود را نجات دهیم.

آری هیچ کس جان! دم دمای صبح بود دیگر صدای خروش کشکان گوشمان را کر کرده بود. حتی دیگه خودرویی هم در شهر تردد نمی‌کرد. به سرعت چند تیکه لباس و ملزومات به اندازه ۲ ساک جمع کردیم بیرون زدیم.

وای خدای من! باورم نمیشه تا زانو شهر تو آب رفته بود. ابوالفضل ۳ ساله رو کولم گرفتم . یه ساکو انداختم رو دوشم. یه ساکو دادم فاطمه. یه دستم هم دست علی رو گرفتم. انگار خواب میدیدم.

صدای ضجه علی هم ، با سمفونی خشم طبیعت هم نوا شده بود. از کوچه پس کوچه ها صدای جیغ ، ناله و کمک زنان و کودکان به گوش می‌رسید. خوردرو‌های هلال احمر  حتی کامیون‌ها و وانت بار‌ها تا می‌توانستند سوار می‌کردند.

هیچ کس من! شب سپری شد و ما به قسمت بالای شهر رفتیم. وای چقدر دردناک بود که ببینی خانه ات لحظه به لحظه به زیر آب می رود. من و فاطمه به آن اتاق فکر میکردیم. کاش درش آنقدر محکم بود که توش آب نقوذ نمیکرد،تا سیل بند بیاد . اون اتاق غرق نشه.

به چشم خود دیدیم که خانه ها آرام آرام تا سقف آب اسیر شدن.  بعد از چند روز که خشم کشکان و کوه مَله فروکش کرد، حالا باید پای در گل و لای شهر میگذاشتیم. . من و بچه ها بی صبرانه خود را به خانه ای که نمیتونستیم پیداش کنیم، رسوندیم. دیواری دور خانه نبود. قسمتی هم سیل برده بود. اتاق در بسته از تو کوچه دیده می شد. درش بسته ،اما دیواری نداشت .جهیزیه فاطمه هم نبود .

علی شیزری گیلانی 

برچسب ها :

ناموجود