حقیقت داستان طوطی و بازرگان

مولوی در مثنوی تبحر خود را در استفاده از اتفاقات روزمره برای توضیح دیدگاه‌های عرفانی‌اش نشان می‌دهد. کتاب مثنوی معنوی اثر بزرگ مولانا جلال الدین محمد بلخی است .وی در قرن هفتم هجری در بلخ به دنیا آمد و همراه خانواده به قونیه رفت و آنجا وفات یافت.در این کتاب داستان‌های پی‌درپی منظوم به شیوه تمثیل 

کد خبر : 2593
تاریخ انتشار : یکشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۸ - ۲۰:۳۱

مولوی در مثنوی تبحر خود را در استفاده از اتفاقات روزمره برای توضیح دیدگاه‌های عرفانی‌اش نشان می‌دهد.

کتاب مثنوی معنوی اثر بزرگ مولانا جلال الدین محمد بلخی است .وی در قرن هفتم هجری در بلخ به دنیا آمد و همراه خانواده به قونیه رفت و آنجا وفات یافت.در این کتاب داستان‌های پی‌درپی منظوم به شیوه تمثیل  در ۶ دفتر بیان شده است.هجده بیت نخست دفتر اول مثنوی معنوی به نی‌نامه شهرت دارد. شخصیت‌های اصلی حکایت‌ها می‌تواند از پیامبران و پادشاهان تا چوپانان و بردگان وحیوانات باشد که حکایت‌های آموزنده،عرفانی،تمثیلی واخلاقی را به نظم کشیده است.

 

طوطی و بازرگان از دفتر اول مثنوی

بود بازرگان و او را طوطیی    در قفس محبوس زیبا طوطیی

گفت طوطی را چه خواهی ارمغان کآرمت از خطه هندوستان؟


بازرگانی یک طوطی زیبا و شیرین سخن در قفس داشت روزی که آماده سفرِ به هندوستان بود ازغلامان و کنیزان  و طوطی  پرسید که چه هدیه ای برایتان بیاورم هر یک چیزی سفارش دادند. طوطی گفت: اگر در هند به طوطیان رسیدی سلام برسان و از حال و روز من بگو و  بگو آیا شایسته است من مشتاق شما باشم و در این قفس تنگ از درد جدایی و تنهایی بمیرم؟

وفای دوستان کجاست؟ آیا رواست که من در قفس باشم و شما در باغ و سبزه‌زارباشید؟

گفت می شاید که من در اشتیاق    جان دهم اینجا بمیرم در فراق ؟

اینچنین باشد وفای دوستان   من درین حبس و شما در گلستان؟

یاد یاران یار را میمون بود   خاصه کان لیلی و این مجنون بود

مرد بازرگان قول داد که ان پیام را به طوطیان هند برساند. وقتی به هند رسید چند طوطی را بر درختان جنگل دید.

مرکب استانید و پس آواز داد    آن سلام و آن امانت باز داد

طوطیی زآن طوطیان لرزید بس   اوفتاد و مرد و بگسستش نفس

تا پیغام طوطی را گفت،ناگهان یکی از طوطیان لرزید و از درخت افتاد و در دم جان داد.بازرگان از گفتن پیام پشیمان شد و گفت من باعث مرگ این طوطی شدم با خودش فکر کرد که شاید این طوطی با طوطی من قوم و خویش بود یا اینکه این دو یک روح‌اند در دو بدن و خود را سرزنش کرد.

 

ظالم آن قومی که چشمان دوختند    زآن سخنها عالمی را سوختند


عالَمی را یک سخن ویران کند           روبهان مرده را شیران کند


وقتی بازرگان به شهر خود بازگشت.طوطی گفت:آیا پیام مرا رساندی؟طوطیان چه گفتند؟
بازرگان گفت: من از رساندن پیامت پشیمانم .طوطی گفت: چرا پیشمان شدی؟ بازرگان گفت: وقتی پیام تو را به طوطیان گفتم یکی از آنها از درد تو آگاه بود لرزید و از درخت افتاد و مرد. من پشیمان شدم که چرا گفتم، امّا پشیمانی سودی نداشت زیرا سخنی که از زبان بیرون جست مثل تیری است که از کمان رها شده و برنمی‌گردد. طوطی چون سخن بازرگان را شنید، لرزید و افتاد و مُرد. بازرگان شیون کرد و از ناراحتی گریبان درید وگفت: ای دریغا مرغ خوش سخن من مُرد و به سرزنش خود پرداخت که با سخنان نسنجیده باعث مرگ طوطی دیگری شد.


ای زبان هم آتـشی هم خرمنی        چند این آتش در این خرمن زنی؟
ای زبان هم گنج بی‌پایان تویی       ای زبـان هم رنج بی‌درمان تویی


بازرگان ناله کنان طوطی را از قفس در آورد و بیرون انداخت ، ناگهان طوطی مرده پرواز کرد و بر شاخه درخت بلندی نشست. بازرگان با تعجت گفت :

روی بالا کرد و گفت ای عندلیب    از بیان حال خودمان ده نصیب

او چه کرد آنجا که تو آموختی    ساختی مکری و ما را سوختی

 آن طوطیِ هند به تو چه آموخت که چنین مرا بیچاره کرد. طوطی گفت: او با عمل خود به من پند داد و گفت تو را به خاطر شیرین زبانی در قفس انداخته اند و باید مثل مرده از شیرین زبانی دست برداری تا رها شوی.مواظب باش که اگر دانه باشی مرغها تو را می‌خورند، اگر غنچه باشی کودکان ترا می‌چینند، دشمنان حسد و حیله می‌ورزند و ….

هر که داد او حسن خود را در مزاد     صد قضای بد سوی او رو نهاد

چشمها و خشم ها و رشک ها    بر سرش ریزد چو آب از مشک ها

طوطی از بالای درخت با پند و اندرز با بازرگان خداحافظی کرد. بازرگان گفت: برو! تو راه حقیقت را به من نشان دادی من هم به راه تو می‌روم. جان من از طوطی کمتر نیست و برای رهایی جان باید همه چیز را ترک کرد.

بعضی از مباحث مطرح شده در حکایت: یاد کردن یاران از یکدیگر، اهمیت احتیاط در سخن گفتن و سود و زیان زبان،تشبیه روح انسان به مرغ که نمودار جان پاک و مجرد است و قفس، مثالی است از تن مادی و تعلقات دنیوی که باید از آن رها شد همانطور که معنی مردن طوطی آزادگی و رها شدن از قید قفس تن بود.

دکترطیبه حاجی محمدی استاددانشگاه علوم وتحقیقات

 

 

 

برچسب ها :

ناموجود