سهراب شاعر صلح و طبیعت

سپهری نظام فکری و فلسفی نوین و مشخصی دارد . او به همین دلیل و دلایلی که می نویسم در میان شاعران همدوره ی خود هویت یافت. سهراب با فلسفه ی نگاه تازه ی خود مبلغ نوعی عرفان مدرن می باشد که با عرفان مولانایی تفاوت ماهوی بسیاری دارد. به بهانه دوم اردیبهشت سی و

کد خبر : 2599
تاریخ انتشار : یکشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۸ - ۲۰:۴۸

سپهری نظام فکری و فلسفی نوین و مشخصی دارد . او به همین دلیل و دلایلی که می نویسم در میان شاعران همدوره ی خود هویت یافت. سهراب با فلسفه ی نگاه تازه ی خود مبلغ نوعی عرفان مدرن می باشد که با عرفان مولانایی تفاوت ماهوی بسیاری دارد.

به بهانه دوم اردیبهشت سی و نهمین سال در گذشت سهراب سپهری

 

عرفان او به  نوعی رنگ و بوی عرفان چینی ،هندی و ژاپنی را دارد.عرفان بی رنگ و بوی سابق، رنگ و لعابی از مرید و مراد بازی، ضداستدلالی ، جبرگرایانه و در نهایت زن ستیزانه دارد که سپهری با هیچ کدام از اینها سر سازگاری ندارد.

او با نگاه نوین خویش گرد و غبار را از چهره سنت پاک می کند. نگاه او نگاه پذیرش است و صلح به هستی.او هیچ دخالتی در هستی نمی کند، نه به خاطر این که این جبر را پذیرفته باشد. به خاطر آن که با دیدن طبیعت به شادی مضاعفی دست می یابد. استغنای سپهری عمیق تر و  اصیل تر از استغنای عرفان سنتی ست. استغنای عرفانی ما با نوعی اعتراض همپوش و همراه می شود  

گرچه گردآلود فقرم شرم باد از همتم

گر به آب چشمه ی خورشید دامن تر کنم

سهراب اما در کنج عزلت نمی نشیند. او عاشق طبیعت است.  به هر چیزی که بر روی زمین است ،عشق می ورزد.

او خود را تسلیم عشق کرده و همه چیزش خوب و زیباست.( اگر در دیده ی مجنون نشینی/به غیر از خوبی لیلی نبینی)

لیلی سپهری عرشی نیست. او زیر باران با این معشوق عشق بازی می‌کند. او حتی خدای آسمانی را از عرش به فرش می آورد

و خدایی که در این نزدیکی ست

لای این شب بوها

پای آن کاج بلند

سهراب معشوق خویش را با طبیعت و به نور پیوند می‌زند و از خاطره شخصی خویش با معشوق می گوید

برای ما، یک شب

سجود سبز محبت را

چنان صریح ادا کرد

که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم…

 

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله ی نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چقدر تنها ماندیم…

 

شاعر، چنین عشقی را برای همه تقسیم می‌کند. او طبیعت را چنان که هست می پذیرد.گل شبدر و لاله قرمز ،پروانه و مگس ،کرکس و قناری، همه زیبا هستند .او وقتی تب دارد به مهتاب بد نمی گوید

او نمی خواهد به راز گل سرخ پی ببرد، می خواهد در افسون گل سرخ شناور باشد.قبله شاعر گل سرخ یا عشق است

جانماز او چشمه و مهرش نور و دشت سجاده ای است. به قول مولانا

به عشق روی تو من رو به قبله آوردم

وگرنه من زنماز و ز قبله بیزارم

مقصود او از کعبه و بتخانه و مسجد و کنشت یکی ست

قرآن بالای سرم

بالش من انجیل

و بستر من تورات

و زیر پوشم اوستا

سهراب بر چنین بالش و بالینی می آرامد.کار او این است که میان گل نیلوفر عرفان یا به تعبیر او عشق پی آواز حقیقت بدود.

او پشت هیچستان یا مدینه فاضله خویش که به اندازه دنیا وسعت دارد، همه را دعوت کرده است.

خودش می گوید :اینها فکر نمی‌کنند که درباره آنچه که نیست و من مایلم باشد، صحبت می کنم.(کتاب مرغ مهاجر ص ۱۰۰)

عرفان او مونس ، دوست داشتنی ،امروزی و جذاب است.او خودش را آسمانی نمی داند.پشت سرش مریدان یاهو  نمی گویند و هورا نمی کشند، و برای خود جایگاه عرشی قائل نیست. او درجنگ  وتاریکی مانده ولی از صلح و نور حرف زده، گرسنگی را دیده از گل حرف زده ، مشاهده او دور از نگاه و عادات و دانش موروثی ست

 

من با نگاه شاملو موافق نیستم که درباره ی سپهری گفت

سر آدم های بی گناهی را لب جوب می برند و من دو قدم پایین تر بایستم و توصیه کنم که :” آب را گل نکنید.

(درباره هنر و اندیشه چ سوم ۷۳ ص ۴۰۳ با کوشش ناصر حریری)

 چگونه شاعری که می‌گوید:

علفی را بکنم خواهم مرد

از بریدن سر آدم ها زنده می ماند؟

سهراب سپهری از طبیعت درس می گیرد و به آدمی پند.

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه آن هاست

میان آدمیان همیشه فاصله ای هست و وصل

ممکن نیست ولی میان گیاهان و گل ها وحدت و دوستی امکان پذیر است.

از نگاه سپهری، انسان هم عرض همه پدیده های هستی است. بنابراین انسانی که با طبیعت همزیستی مسالمت‌آمیزی دارد جذب طبیعت می شود و خودش را مداخله گر در هستی نمی بیند و هماهنگ با طبیعت است اما در اندیشه های سامی همه چیز را خدا خلق کرده و آدمی اشرف مخلوقات است به همین دلیل است که سپهری آخرین کتابش را “ما هیچ ما نگاه” نامیده.

بی شک سهراب سپهری را باید در این نیم قرن اخیر طلایه‌دار حفظ محیط زیست دانست.

عشق به پدیده ها و شور نشور او به صلح میان اضداد و به طبیعت بی انتهاست.

آب، شقایق، و گل سرخ در نگاه او نماد عشق و جذبه ی هستی ست.

زندگی خالی نیست

مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست

آری

تا شقایق هست زندگی باید کرد

در دل من چیزی ست، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه

دورها آوایی است

که مرا می خواند

در نقاشی های سهراب سپهری حضور آدمی به تقریب خالی ست. او درخت را فدای آدمی نمی کند.

من ندیدم نارون سایه ی خود را بفروشد به زمین

من های انسانی و عرفانی شاعر با سبزه و با دار و درخت و رود و موج و سایه ی برگ پیوند می خورد

او تلاش می کند که فاصله ها را بردارد و حال و آینده را به گذشته وصل کند و وحدت در عین کثرت ایجاد کندو به یگانه انگاری راه یابد .

و غم، اشاره ی محوی به رد وحدت اشیا ست.

در سروده های سهراب همه ی اشیا جان می یابند تا یکی شوند

 باد ذهن دارد. گیاهان هوش دارند.چنار به فکر فرو می رود و خلاصه داستان از این قرار است :باید به وحدتی اندام وار دست یابیم.  عشق بورزیم و دشمنی را کنار بگذاریم و

روزی…انسان

در تنبلی لطیف یک مرتع

با فلسفه های لاجوردی خوش بود

در سمت پرنده فکر می کرد

با نبض درخت، نبض او می زد

مغلوب شرایط شقایق بود

اکنون که به هیچ وجه انسان امروز نمی تواند شرایط شقایق را بپذیرد و نمیتواند و نمی خواهد تا شقایق باشد زندگی کند.

آدمی در راس السرطان افتاده و از دست هیچ کس کاری ساخته نیست چون تمامی مکتب ها به مسلخ رفته‌اند.

آدمی می تواند در این زمانه با سروده های سهراب بر دردها و رنج های خویش پودر آرامش بپاشد و اگر از شعر و از واژه کار ویژه برآید، همین است.

 

 

فیض شریفی

 

.

برچسب ها :

ناموجود